پرچنان

خرید بک لینک
شما اگر یک دختر هجده ساله باشی، میتوانی به هر آن کجا که میخواهی بروی. از شاه عبدالعظیم تا مشهد و شیراز و کیش تا ترکیه و مالزی و اروپا. بستگی به توان مالی و روانی ات دارد. اما همین که ازدواج کنی، داستان فرق میکند. توی زن اجازه خروج از کشور نداری باید همچون دوران مدرسه که اجازه ولی برای اردو لازم بود را اینبار از همسرت بگیری!!!کراهت و کاریکاتور بودن این ماجرا خود گویاست و نیازی به تشریح ندارد. ای کاش این شرع خوانش شده بوسیله ماندگان تاریخی بازمانده از سنت اعراب، پایش را از بیخ گلوی مرد ایرانی برمیداشت و این مقدار وظیفه و اجازه های منوط به او را بر او حناق نمیکرد. واقعاً نمیدانم چرا زن برای خارج شدن از خانه اش، از شهرش و سفر رفتن در مرزهای ملی که این مرزها نهایتاً سابقه ای دویست ساله دارد، نیاز به اذن همسر ندارد اما برای خارج شدن از مرزهای ملی نیاز به رخصت همسر دارد. این نکته کاریکاتوری را از کجا شرع استخراج کرده اند؟ آیا همین یک قانون کافی نیست که زنی به خاطر حریت و آزادی که دارد و با ازدواج از آن سلب میشود از خیر ازدواج بگذرد؟ آیا همین یک قانون کافی نیست که اختلافات خانوادگی را بین مرد و زن ایجاد و یا به آن دامن بزند؟آیا میتوان این برداشت را با استدلال به این قانون داشت که مرد، زن را خریده است و برای سفرهای فرا ملی نیازمند و رخصت از صاحب خودش است؟دختر و پسر تا سن هجده سالگی نیازمند اذن ولی هستند چرا که قانون معتقد است که قوه تمیز را هنوز بدست نیاورده اند. اما بعد از هجده سالگی قانون گذار معتقد است این قوه حاصل شده است و اگر از زنی به واسطه ازدواج ممنوع الخروج شود در واقع تفسیر و داستانی دگر دارد که باید از قانون گذار پرسید  پی نوشت:این داست پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 144 تاريخ: يکشنبه 29 خرداد 1401 ساعت: 13:30

پرچنان:چندین بار در طول شب از خواب بیدار شده و ماه را نگاه میکردم. اینکه دامنه نور آن تا انتهای خانه آمده است، برایم عجیب بود. از یک طرف دوست داشتم از زوایای تاریک و روشن منزل که به واسطه نور پر قدرت ماه روشن شده بود عکس بگیرم از طرفی دیگر خواب آلود و منگ گونه بودم و نمیتوانستم بروم دنبال عکاسی.هیچ فکر نمیکردم نور ماه تا انتهای خانه سرک بکشد و کل خانه را روشن کند. ساعت سه و نیم شب بود و طاقت نیاوردم و سروچمان را بیدار کردم که ببین ماه را، چه فضای خانه را تغییر داده است.زیر نور چنین ماهی می شد صعود شبانه ای دل انگیز داشت.باری صبح که به کار و بار خود مشغول بودم خبر آمد دیشب ابر ماه بوده است.پی نوشت: اتفاقات درشت را لازم نیست از لالوهای اخبار در بیاوری و بدان آگاه شوی. حتی اگر خواب باشی تو بدان آگاه خواهی شد.https://t.me/parrchenanدر خیابان در حال حرکت با ماشین هستم که میبینم ماشین ۲۰۶ جلویی نوار سبزی به آنتن سقفی ماشینش بسته است. به ساعتم نگاه میکند که تاریخ روز را پیدا کنم و می یابم:۲۲ خرداد است. یهو دلم میگیرد. چقدر امید داشتیم آن روزگار که میتوان ایران را ساخت میتوان، آری میتوان اما، اکنون چقدر بی امیدم ( کم امید نه ها، بی امیدم)"کاوه یا اسکندر"موجها خوابیده اند ، آرام و رامطبل طوفان از نوا افتاده استچشمه های شعله ور خشکیده اندآبها از آسیاب افتاده استدر مزار آباد شهر بی تپشوای جغدی هم نمی آید به گوشدردمندان بی خروش و بی فغانخشمناکان بی فغان و بی خروشآهها در سینه ها گم کرده راهمرغکان سرشان به زیر بالهادر سکوت جاودان مدفون شده است هر چه غوغا بود و قیل و قالهاآبها از آسیا افتاده استدارها برچیده ، خونها شسته اندجای رنج و خشم و عصیان بوته هاپشکبنهای پلیدی رسته ا پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: يکشنبه 29 خرداد 1401 ساعت: 13:30

این مطلب را میخواستم دیروز بنویسم دیدم خیلی غر دارد، امروز ولوم غرش را پایین آورده و به روز کردم.این چند روز خیلی ها با تعجب عکس و نوشته ای که شهرداری به مناسبت کشته شدن مصطفی چمران در بیلبرد خیابان های تهران گذاشته را نشان دار کرده و پیرامونش حرف میزنند.و چند نکته از شهرداری. بعد از هک شدن شهرداری تهران از قبل از 14 و 15 خرداد تا به اکنون هنوز امکان وصل شدن به خدمات شهرداری به خصوص جهت پایان کار و صدور پروانه که توسط خدمات الکترونیک شهر انجام میشد وجود ندارد.یعنی بیش از دو هفته است که ابر شهر تهران و خدمات الکترونیکی آن رو هواست و مسئولین شهر آن قدر گستاخ و پررو هستند که چنین پلاکارد هایی میزنند. برای خرید خانه استعلام شهرداری جهت وام بانکی میخواهم و مسیولین شهرداری به جای درست کردن سیستمهایشان، میروند آستین بالا زده و از روی پل عابر پلاکارد نصب میکنند!! یا یک تابلو در مترو زده بودند برای روز اندیشمک که موشکهایی با پرچم آمریکا را دولت سابق عراق به سمت این شهر پرتاب میکند. این جعل تاریخ که ارتش بعثی عراق، یک ارتش مجهز شده توسط شوروی ( روسیه کنونی) است را به راحتی انجام داده و موشک های که هر کدام از ما دهه شستی ها در کودکی از آن خاطره های تلخی داریم را کشور دوست و برادر و ریفیق کنونی، یعنی روسیه ( شوروی سابق) در اختیار عراق میگذاشت را به راحتی جعل تاریخ میکنند.ای کاش به جای این تبلیغات و های و هوی میرفتند کاری که موظف به انجام آن هستند یعنی اداره شهر، را انجام میدادند. اما این جماعت چشم سفید بسیار پر رو تر از این حرفها هستند.به قول دوستی، تهران یتیم شده است.https://t.me/parrchenan پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: يکشنبه 29 خرداد 1401 ساعت: 13:30

استرس:من دو نوع استرس را درخودم کشف کرده ام، استرس آنی و فوری که به بهترین نحو از پس آن بر میآیم.و دوم استرس طولانی مدت که متاسفانه از پس آن به نحو راضی کننده ای بر نمی آیم و حتی جسمم نیز متاسفانه درگیر آن میشود. پس معمولا تلاش میکنم در اتفاقات استرس زا مدت دار مشارکت نداشته باشم یا به سریعترین حالت ممکن آن را تمام کنم. اجازه بدهید با مثالی آن را توضیح دهم. در سفر در حال رانندگی هستم که به آنی در عین حرکت ماشین خاموش میشود. شلنگ بنزین ماشین پاره شده است، قبل از آن گمان داشتم اینگونه شود چرا که از روز قبل آلارم داده بود و اما بدلیل بسته بودن تعمیرگاه ها نتوانسته آن را تعمیر کنم. چون در پندارم گمانه زنی کرده بودم که اگر اینگونه شود چه اقداماتی کنم، توانستم ماشین را به صورت امنی در کنار جاده برسانم و پارک کنم. ظهر بود و دمای جاده کویری زیاد.اول کار که کردم، این بود که رفتم یک جا پیدا کنم و دستشویی کنم. به این نتیجه رسیده ام پندارم با مثانه پر یا خالی خیلی فرق دارد و نتایج بسیار متفاوتی دارد. پس از آن به کمک ۱۱۸ یدک کش پیدا کرده وبا او به توافق رسیدم، سپس به جستجو در محل پارک ماشین پرداختم تا مکانی سایه دار جهت افراد داخل ماشین بیام و در چند ده متری، زیر پلی که جاده از آن عبور میکرد، مکان سایه دار را یافته و آنها را به آنجا انتقال دادم و خود در ماشین منتظر یدک کش ماندم. تفاوت دمای در بیابان با سایه و بی سایه بسیار است. و در نهایت یک تعمیرگاه باز و تعویض قطعه انجام شد.این مدیریت نسبتا رضایت بخش بود و تجربه و درس بزرگی داشت که تا از قطعه مطمئن نشده ام اقدام به حرکت نکنم یعنی اصولی ترین کار این بود که میگشتم و حتی سفر را یکروز به عقب میانداختم تا قطعه فروش و تعمیرگاه پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 12:26

به آدرس رفتم دو قلو داشتند و تقاضای کمک.داخل منزل که شدم دختری نه ساله را هم در جمع خانواده دیدم .کمی که گفتگو انجام شد متوجه بحران منزل شدم. صاحب خانه جوابشان کرده بود و حتی یک ریال پول پیش نداشتند. وقتی که توضیح دادم بهزیستی در حد دویست سیصد هزار تومان بتواند جهت بچه ها و شیر خشک کمک کند، دختر نه ساله خانواده گفت: روغن شده چهارصد تومان.استرس و ترس و خشمی که در رُخ دختر مشاهده کردم، استرس این چند روزه خودم را فراموش کردم.من اما به چیزی دیگر فکر میکنم. این که فرق این دختر با دختری در خانواده ای به سامان و بی دغدغه چیست؟ دختری نه ساله ای که از بازی های دخترانه اش، عروسک هایش استاتوس میگذارد و نمیداند قیمت روغن یعنی چه با این دختر چه فرقی دارد؟ اگر خود را خوشبخت میدانیم و در خانواده ای به سامان پرورش یافته یا بالعکس خود را بدبخت میپنداریم و در خانواده ای نابه سامان رشد کرده، هیچ کدام را تقصیر و جهد و تلاش از ما نبوده است. تنها و تنها جبر جغرافیایی، جبر هستی بوده که من اینگونه باشم و او آنگونه. در سعادت یا بدبختی مهمترین فاکتور، شانس است. شانس جغرافیایی. همینhttps://t.me/parrchenan پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 146 تاريخ: شنبه 21 خرداد 1401 ساعت: 15:31

گزارش از برنامه رکاب زنی اردبیل به تبریز و پیوند آن با زندگی: برای چندمین بار در گل فرو رفته بودیم و چرخ ها به علت حجم گلهای چسبیده به آنها و چسبندگی شأن حرکت نمیکردند و مجبور بودیم دوچرخه ها را با آن بار سنگین بر ترک بندشان بر روی گِل سُر دهیم.بارم سنگین بود و از آخرین گل نیز توانستیم عبور کنیم.  با توجه به آنکه تمایلی به جاده های اصلی و پر تردد نداریم، این نوع جاده ها را انتخاب میکنیم و امان از روزی که شب قبلش در آن نواحی باران آمده باشد.در حال رسیدن به روستایی بودیم که  برای شب مانی در نظر گرفته بودیم. زنجیرم  به واسطه چندین بار در گل ماندن، خشک میچرخید و از صدایی که میداد کاملاً مشخص بود که با آن بار سنگین تحت فشار است. با خودم گفتم نیم ساعت دیگر به محل شب مانی میرسم و سپس زنجیر چرخ را روغن کاری میکنم. به یک سربالایی تند رسیدیم آمدم دنده سبک کنم که زنجیر عاری از روغن تاب نیاورد و پاره شد.مانده بودم که چگونه درست کنم؟ بچه ها آمدند کمک، یکی آچار مخصوص زنجیر آورد و دیگری قلاب زنجیر و در کمتر از بیست دقیقه درست شد. تا به حال از تکنولوژی قلاب زنجیر بی اطلاع بودم.روکش سیم تعویض دنده ام پاره شده بود و دنده عوض نمیشد، دوستی آن پارگی را دید و بهم نشان داد، من هم امتحانی با لنت برق آن را دوباره بهم بستم در کمال تا باوری درست شد و دنده عوض کرد. در طول مسیر پیش آمد چرخی خراب باشد که چندین نفر  فوکوس بر آن میشدیم و چرخ درست میشد.نتیجهگیری گیری:۱. آقا با زنجیر خشک رکاب نزنید از ما گفتن.۲. جدای از مزاح بالا، تجربه ای که برای خودم به دست آمد طلایی بود. اینکه اگر مشکلی پیش بیایید در جمع دوستان و عزیزانم مطرح کنم. یک جفت چشم را به چندین چشم تبدیل کنم، پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: شنبه 21 خرداد 1401 ساعت: 15:31

بر این گمانم که اهل کمک کردن هستم و این گمان اگر به واقعیت نزدیک باشد احتمالا ریشه در آموزش اجتماع محور و خانوادگی محور دوران کودکی ام داشته باشد.مثلا بچه که بودیم و در هیئت عزاداری هنگام ناهار میشد، عمو هایم معمولا جز پخش کننده های دیس های فلزی غذا، پخش کننده نوشابه ها، بودند. در نوشابه های در جعبه را با قاشق فرت فرت باز کردند میکردند ما بچه ها نی داخل آنها قرار میدادیم. آنها اهل اینکه بشینند اول ناهار بخورن نبودند. این است که از اول با چنین نمودهایی الگو کمک کردن در پندار کودکیم شکل گرفت.باری مثلا آن زمان که در 123 بودم، یکبار به آدرسی رفتیم که گزارش شده بود. هر چه زنگ زدیم در را باز نکرد. در همین هنگام یک ماشین پر از کیسه برنج آمد. راننده دست تنها بود و تحویل گیرنده یک خانم مسن. از راننده پرسیدم کمک میخواهی که پاسخ مثبت داد و شروع کردیم با هم بار کیسه های پنجاه کیلویی برنج خالی کردن.بعد از اتمام کار و نشستن در ماشین به ماجرا که فکر میکردم خنده ام میگرفت که از کجا به کجا رسیدم. دیروز یک پیک موتوری با بار سنگین تایر ماشین نیمه سنگین دنبال آدرس بود. چهار حلقه تایر به موتور بسته بود. وقتی کمک کردم و آدرس را به او دادم، گفت خیابان شیب تندی دارد و موتور با این بار چپ میکند. درخواست کمک کرد، اینکه بارش را نصف کند و دوبار مسیر شیب خیابان تند را ببرد و از من تقاضا کرد به کمک هم موتور را در جک قرار دهیم. سپس دو حلقه از بارش را کم کردیم و کنار خیابان گذاشتیم. قبول کردم کنار بارش بمانم تا برود و دو حلقه تایر را تحویل دهد و دوباره باز گردد. کارت ویزیت اش را داد و گفت زنگ بزنم به او. اول بیتوجهی کردم. دوباره درخواستش را تکرار کرد. اینبار گفتم من زنگ نمیزنم. در حالیکه بار ر پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: دوشنبه 16 خرداد 1401 ساعت: 14:19

عجله داشتم در مپ سرچ کرده ودیدم بیست دقیقه پیاده راه هنوز مانده. موتوری گرفته و به سمت آدرس رفتیم. از خشکسالی و گرانی و اجبارش به مهاجرت به تهران و زندگی در لانه موش چهل متری قدیمی فاقد آشپزخانه میگفت. نزدیک آدرس رسیده بودیم که درد عجیبی در زانویم احساس کردم و موتور متوقف شد. درد آنچنان زیاد بود که فقط توانستم دوبار بلند آی بکشم.به خودم آمدم دیدم مردی عذر خواهی میکند. جلو تعمیرگاه تقریبا یک سوم اکماریخیابان نظام آباد و تقریباً وسط خیابان ایستاده بود و بی توجه به عبور ماشین و موتور در را باز کرده تا استارت بزند و همان لحظه موتور از کنارش رد شده و کاسه زاونیم به لبه نازک در ماشین برخورد کرده بود. باز هم آمد ازم معذرت خواهی کرد در حالیکه سیگار دستش بود.  بلند فریاد زدم معذرت خواهی تو به چه دردم میخورد؟ آی بلندی باز کشیدم.سخت عصبانی بودم. زانویم را مالش میدادم و در پندارم دنبال راه حل های قانونی میگشتم. اینکه تماس با ۱۱۰ صورتجلسه، کلانتری پزشکی قانونی و این یعنی حداقل ده ساعت زمان. روزهای بعد دادگاه شکایت و...مطلقا امکانش نبود. اینکه به راه حلهای بدوی هم حتی فکر کردم: کتک کاری. اما چه نتیجهای داشت؟ تازه زانویم ناقص بود و با زانوی ناقص بیشتر کتک خور ملسی میشوی : )علایم خاصی در کاسه زانو نبود. سرعت موتور کم بود و احتمال دادم زانویم آسیب جدی ندیده باشد. ضمن آنکه بسیار بسیار لازم داشتم به آدرس برسم. چهره مرد، شبیه چک برگشتی بود، تقریبا بی شکل و فسرده. ماشینش پراید فرسوده در تعمیرگاه. احتمالاً هزینه ها و خرج ها حواس چندانی برایش نگذاشته بود. سوار موتور شدم و گفتم حرکت کن. چند بار گفت حلالم کن، اما جوابی ندادم.موتوری گفت چرا نزدی دهنش را پر خون ک پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: دوشنبه 16 خرداد 1401 ساعت: 14:19

پرچنان:دوستی در کامنتی برای یکی از جستارها نوشته بود معنای شعر را نمیداند، اما من در سفر بودم و وعده کردم بعد از بازگشت برداشت خودم را از شعر ابراهیم سروده حسین صفا و به خوانندگی چاووشی بنگارم.چه حکمتیست در این مُردندر عاشقانه ترین مُردنو مغز را به فضا بردنو گریه را به خلاء بردنچه حکمتیست که در آغازنگاه من به سرانجام استبِبُر به نام خداوندتکه لطف خنجر ابراهیمبه تیز بودن احکام استنبخش مرتکبانت راتو حکم واجب الاجراییو عشق جوخه ی اعدام استبه دستِ آه بسوزانمکه شعله ور شدنم دود استکفن به سرفه بپوشانمکه سر به سر بدنم دود استو نخ به نخ دهنم دود استغمت غلیظ ترین کام استو نخ به نخ دهنم دود استغمت غلیظ ترین کام استنگاهِ من به سرانجام استسرنگها همگان قرمزو رنگ ها همگان قرمزسماعِ مولویان قرمزجهان کَران به کَران قرمزکه نقشی از رُژ گلگونتهنوز بر لب این جام استبگو ستاره ی دردانهدر انزوای رصدخانهکدام کوزه شکست آن روزکه با گذشتن نه صد سالهنوز حلقه ی دستانشبه دورِ گردن خیام است؟هنوز حلقه ی دستانشبه دورِ گردن خیام است؟ببین چقدر اسیرم منچنان بکُش که پس از مُردنهزار بار بمیرم مندسیسه های تو میبینی؟وریدِ پاکِ امیرم منکه در تدارکِ حمّام استچه حکمتیست در این مُردن این شعر در کتابی به نام منجنیق آمده است. آلبوم ابراهیم نیز متاثر از این کتاب است و در این گمانم تِرَکهای آلبوم ابراهیم به هم مربوط است و تا حدودی یک ساختار را حفظ کرده است. در ضمن اینکه این شعر ها جنسیتی است و از نگاه مرد، پسر، به جهان نگریسته است. فضای یونگی و آنیمایی آن نیز بالاست. در تاریخ ادیان سامی، ما مهمترین پیغمبر را ابراهیم میدانیم. و حتی این ادیان به ادیان ابراهیمی نیز معروف هستند. ابراهیم مرز های زیادی را شکست. مرز خرد پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 548 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 17:17

اولدر میان انبوه شعارهایی که در طول زندگی ام شنیده ام، چه حاکمیتی و چه خلاف آن، از زنده باد ها تا مرده باد ها، از شعار های داری وزن و سجع و قافیه تا شعارهای سیلابی یک شعار را میپسندم که به گمانم در حال رشد و نمو است: بیشرف.شرافت مهمترین چیزی است که یک انسان میتواند داشته باشد. در تحلیل فیلم بی همه چیز نیز بدان پرداختم و این روزها که این شعار را میشنوم، میفهمم هنرمند اعلا همیشه یک گام جلوتر پیش بینی میکند جامعه اش را. شرف حلقه در حال مفقود شدن این سرزمین است.برای درک شرف، فهم زوایا و ابعاد آن نیاز است رابطه تنگاتنگ آن با مسیولیت را بررسی کرد. مثلا یک پدر در حق فرزندش مسیولیتی دارد که با برآوردن آن فردی شرافتمند و خلاف آن به بیشرف تبدیل میشود.در نتیجه هر چه مسیولیت های بیشتر و بزرگتری داشته باشی احتمال آنکه شرافتت دچار ابهام شود نیز افزون تر میشود.  اگر با من بود به کارهایی که مسیولیت زیادی را بر دوش میکشند، در فیش حقوقی اش ماده ای به نام حق شرف قرار میدادم. چرا که هر ماه به او هشدار دهم شرافت تو در گرو مسیولیت توست.نتیجهگیری: اگر خود را شریف میدانیم حواسمان به شرافتمان باشد که آسیب نبیند. نسبت به مسیولیت ها، نقش ها، تکالیف اخلاقی که گرفته یا خواهیم گرفت دقیق تر باشیمدوم:این هفته از مسیر گل زرد به دشت لار رفته و رکاب زدیم. مثل همیشه نبود، آب دریاچه ده بیست متر پایینتر و آلاله ها مثل همیشه قد نکشیده بودند. اما همچنان زیباست و چشمه ها هنوز جوشان. شاید نیاز بود نوشیدن از چشمه ای تا غم این روزهای آبادان را بشورد و ببرد تا در عمق دل بکاردنتیجهگیری:شاید خیلی ساده به نظر برسد خانه ای که قولنامه ایست و تحت نظارت هیچ سازمان و استانداردی نبوده نرویم و نمانی پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: سه شنبه 10 خرداد 1401 ساعت: 17:17

صفحه بندی